می خواهم کتابخانه ام را بفروشم.با پولش یک جفت کفش پاشنه بلند بخرم.می خواهم عقاید یک دلقکم را بفروشم در قند هندوانه ام را بفروشم، ناطور دشتم را،فروغم را آیدا در آیینه ام را حتی نامه هایم به فرزندی که هرگز زاده نشد را که کلی گشتم تا نسخه ی کاملش را پیدا کردم،شاید بتوانم یک گوشی فینگر تاچ بخرم….
می خواهم کتاب برده رقصانم را بفروشم با پولش موهایم را افریقایی ببافم.می خواهم 4 ترم جامعه شناسی خواندنم را در دانشگاه علامه بفروشم تا بتوانم رژ لب مایع بورژوا با 33 % درخشندگی بیشتر بخرم.
می خواهم رویای پیانو داشتنم را به رویای یک اس ال کای مشکی بفروشم.می خواهم کادوی روز معلمم را بفروشم به جایش بدهم دکترها پستانهایم را عمل کنند و تا بیخ حلقم بالا بیاورند.
می خواهم پایان بدهم به این زندگی لعنتی که براتیگان ها و سلینجرها و… با دروغ هایشان برایم ساخته اند.می خواهم پایان بدهم به این اشکها که حتی نمی گذارند بتوانم نوشته های خودم را روی صفحه ی مانیتور بخوانم…
پ.ن :لعنتی با پول همه ی اینها حتی یک بسته ناخن مصنوعی هم نمی توام بخرم…
مه 11, 2010 در 7:50 ب.ظ. |
اين چيزهاي لعنتي مثل كنه به آدم چسبيده اند، مثل كش، اگر حتي خريداري برايشان پيدا شد، كش كه تا آخر كشيده شد، بر مي گردند و زرپ مي خورند پشت سرت، توي صورتت، روي سينه هايت، آن وقت دوباره بايد از اول بدهي سينه هايت را عمل كنند
مه 13, 2010 در 7:32 ق.ظ. |
- به رنج و غم انسانها اعتقاد دارم و اینکه دردو رنجشان بسیار نفرت انگیز است.ولازم است به هر تدبیر فکری برای این همه رنج و درد بکنند و بشردربندواسیر و برده غم و رنج را رهایی بخشد.
صادقانه باید بگویم که هیچ مسئله ای برای من از الغاء و دگرگو نی مقررات و قوانینی که موجب بردگی و اسارت و غم و رنج انسان شده است،مهم نیست و جوامع بزرگ بشری باید انسانهای
زیرستم را که روز وشب چون بردگان باید رنج ببرند و زحمت بکشند و از همه چیز حتی نان بخور و نمیر محروم باشند،از بند و زنجیر استثمار و استعمار نجات بدهند.
من گفتم:چرانباید جنگ کار را یکسره و بمب اتم همه چیز را نابود کند؟ حال که افراد بشر بنام تمدن و پیشرفت دانش و فرهنگ چون درندگان بجان یکدیگر افتاده اند و جنون برتری جوئی و مقام پرستی و ثروت اندوزی دست از سر قدرتهای بزرگ جهانی بر نمی دارد،بهتر نیست که با نابودی همه چیز،کارپایان یابد و همه از این زندگی سراسر غم و رنج و عذاب آسوده شوند؟
- خیلی از فیلسوفان و دانشمندان و انسان دوستان چنین آرزوئی دارند و از بسیاری نا امیدی و سر خوردگی می گویند.بهتر است همه چیز بسوی نیستی رود و نابود شود.ولی من ترجیح میدهم آرزو کنم بشر کاری کند و راهی پیش گیرد که بتواند بدون درد و رنج و غم طاقت فرسا زندگی کند. و انسانها باآزادی و برادری و برابری در کنار هم شادمانه و سعادتمند بسربرند.
مه 22, 2010 در 1:57 ب.ظ. |
سلام!
مه 31, 2010 در 8:45 ق.ظ. |
رفتی بفروشی و برنگشتی گویا…؟
اوت 4, 2010 در 12:49 ب.ظ. |
فروختن کتاب و آرزو که اشکالی نداره
من دارم روحم رو آروم آروم به این روزگار می فروشم.
اوت 5, 2010 در 2:39 ب.ظ. |
اول سلام مو قرمزی که معلوم نیست کجا گم وگور شدی چند وقته!
دوم من تازه الان آدرس وب تو رو پیدا کردم
سوم این که همه ی رفقای عزیز و م…س…ت همیشه کلی حرف باحال دارن که تحویلت بدن اما وقتی پای زن و خواسته های زن و روابط جنسی به میون میاد نه فقط بورژوا که حتی فئودال می شن. من توصیه ای برای همه اشون دارم: برین کشیش بشین!!!