به سلامتی طه،نسیم،مرضیه،عاطفه،پردیس:
ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این را دوست دارد.
This entry was posted on مارس 20, 2010 at 8:58 ق.ظ. and is filed under پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد. شما میتوانید هرگونه پاسخ به این ورودی را از راه خوراک RSS 2.0 دنبال کنید.
شما میتوانید پاسخی بدهید، یا از وبگاه خود دنبالک بگذارید.
آوریل 15, 2010 در 11:31 ق.ظ. |
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچک تر حتی
از گلوگاه ِ یک پرنده!
آوریل 17, 2010 در 5:29 ق.ظ. |
حالا که بحث شعرشد ما هم یه شعرمیایم…
جنگ ناگزیر
گفتم که:دوستی گفتم که:صلح-عشق-سلامت-برابری
گفتم که:زیستن همه با هم به آشتی باشد که تا خرد بنشیند به داوری.
ناگاه اهرمن برجست از کمینگه و دیوار آتشی برکرد در میان و آرزوی من
خود برفراز سرخوش از این فتنه گستری.
اینک چه بایدم؟
جز جنگ ناگزیر
از بهرآشتی؟
پا می نهم در آتش و سر می دهم سرود
چشم انتظار آنکه بیاید به یاوری. س.ش
آوریل 18, 2010 در 5:40 ب.ظ. |
رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می مانند