2.*مدینه خانم

فوریه 4, 2010 با aysanzarfam

مدینه خانم زن پاکیزه ایست.یعنی در واقع مادرم می گوید که خیلی تمیز کار می کند.ترکمن است و موقع کار با یک روسری زیبای ترکمنی الینای 9 ماهه را به پشتش می بندد.الینا همش می خندد و ادم دلش می خواهد روزهایی که مدینه خانم می آید،همه ی کارهایش را دودره کند که بماند خانه و با الینا بازی کند.این مدینه خانم هم که می گویم احتمالا خیلی از من بزرگتر نیست،خیلی کم حرف است ،جواب سوالهایت را هم ترجیحا با بله و نه ی جویده ای پاسخ می دهد.شاید گاهی وقتی دارد با الینا حرف می زند یا وقتی که برای الینا زیر لب ترکمنی می خواند بهتر بتوانی صدایش را بشنوی.ابروهایش را هم هیچ وقت بر نمی دارد شاید خودش هم می داند که اینجوری چقدر خوشگل است.شوهرش راس ساعت 8 می رساندش و راس 4 می آید دنبالش.و البته یک روز قبل از آنکه به محل کار جدیدی برود شوهرش به آنجا می رود و صاحبکار جدیدش خوب برانداز می کند و… .خب و ندارد دیگر .همین.

*این دومین زنیست که در این دسته در باره اش می نویسم.

کافه نادری

ژانویه 24, 2010 با aysanzarfam

“…خلاصه چرچیل بعد از تشکر و تعریف از غذا گفت که هوس کرده به جای سیگار برگش یک سیگار ایرانی از همونی که عموم می کشید بکشه،عمویم بلافاصله سیگار اشنوش رو گذاشت توی بشقاب و به چرچیل تعارف کرد.چرچیل با دو سه پک بلندی که به اشنو زد کلک سیگار رو کند.بعد گفت:سیگاربدی نیست ولی ملتی که از این جور سیگارا بکشه پیشرفت نمی کنه. بعد یواشکی در گوش عمویم گفت که در این مورد توصیه هایی به زمامدارهای ایرانی می کنه.همین شد که اشنو ویژه به بازار اومد…”

کافه نادری داستان زندگی روشنفکران ایرانی در سه موقعیت مختلف است.ایران قبل از انقلاب،ایران بعد از انقلاب و جامعه ی ایرانی در اروپا.داستان عشق هایشان،بحث کردن هایشان،لنپن بازیشان،عیاشی هایشان و… .

گاهی از شباهت بعضی سطرهایش به اطرافم به خنده می افتم:

“…او را برده بودند به جلسه ای پر از دانشجو هایی که اغلبشان سیبیل های کلفتی داشتند و مدام می جویدندشان…”

کتاب را بسیار دوست دارم بخاطر گوشه های ظریف و دقیقی که می زند،به خاطر نگاه صادقانه اش به خاطر نثر زیبا و جالبش و… .

“هرگز به محافل سیاسی ایرانی ها علاقه ای نشان نداده بود از شیوه ی بحث آنان بدش می آمد از بی منطقیشان،شعار پراکنی شان،عربده کشی و اوباش گریشان در موقع اختلاف عقیده و جناح بندی هایشان از نوچه گریشان و مرشدپرستیشان و در عین حال از ساده لوحیشان که از بی اطلاعیشان سرچشمه می گرفت.همه چیز به نیکی و بدی تقسیم می شد و نیکی به راحتی بدی را شکست می داد.آن هم با چند فرمول،چند کلمه و شعار سیاسی که مرشدها برایشان نسخه پیچیده بودند.انگار ورد است یا دعا…”

*کافه نادری/رضا قیصریه/انتشارات ققنوس

جان مادر…

ژانویه 16, 2010 با aysanzarfam

پریروز ها به عادت  همیشگی بعد از ظهر های کسالت آور، برای سرگرمی فال میگرفتم.پرسیده بودم مادر میشوم هیچ وقت؟پاسخش نه آمد.عزیزکم حتی برگه های ورق هم از حضور تو بی خبرند.

دلبندم,20 سال زندگی کردم و هیچ گاه در این 20 سال یک آرزو در همه ی روزهایم تکرار نشد جز بارور شدنم و زاییدن تو.

فرزندم همه ی دنیای مادر 9 ماهی بود که آبستنت بودم.و برای مادر تمام شد زندگی بعد از به دنیا آوردنت.بعد از آن ابدیت بود در بهشت برین .لحظه ای که فارغ شدم,لحظه ای که درد زایمان تمام شدلحظه ای که تورا روی سینه ام گذاشتند،دنیا در همان لحظه برای من ایستاد تا ابدیت را معنا کنم.

کودکم نو پایی و من نگرانت نیستم.در دنیای بی زمان چیزی به نام نگرانی نیست.اما شوقت را دارم.

فرزندم،بهشت همان طوریست که همیشه فکر می کردیم.با دو نهر شیر که از پستانهایم جاریست،وقتی شروع می کنی به مکیدن. نوک سینه ام را در دهانت می گذاری و  می مکی ومن پر از نهر میشوم ،رودها در من جریان می گیرند و من پر می شوم از سیلاب.گاهی جاری می شود روی گونه هایم و آبشار گونه شره می کند به پایین.

جان مادر،کاش بفهمی که مادر چقدر عاشقت شده.آن قدرها که عاشق هیچ کس این گونه نبوده.

جان مادر،نوک انگشتان کوچکت را وقتی شیر می خوری به روی گونه ام بکش و حرکت سحر انگیز انگشتانت را ادامه بده تا روی سینه هایم.

ضعف می کنم وقتی در حال شیر خوردن پایت را بالا می آوری  و با انگشتان پایت بازی می کنی.

موهایت هنوز کم پشت است و من می بینم که پس سرت جای ماه گرفتگی ست.از خودم به ارث بردیش و لابد هرچه بزرگ تر  می شری بیشتر شبیه من میشوی.می توانم تصورت کنم با بینی استخوانی نسبتا بزرگ وبا خال کوچکی رویش.چشمان متوسطی که شیطنت می بارد ازش که حلقه ی سیاهی دورش را احاطه کرده.موهای لخت و کم پشت و دهن گشادی که وقتی می خندی همه ی دندانهایت معلوم می شود.مخصوصا دو دندان پیشین که بزرگ تر از بقیه هستند و بینشان کمی فاصله ا ست و لابد دو تا چال کوچک روی گونه ات  که چاشنی خنده هایت می شود.

یک روز بالاخره آبله مرغان می گیری و احتمالا جای یکی از جوش ها بالای ابروی چپت می ماند.

و من همیشه غصه می خورم از بدن کبودت که حتی با فشار اندک انگشتی کبود می شود و لابد همین کبودی های روی گردنت،لبت و چانه ات مدتی بعد از بلوغت لو می دهندت و من با لبخندی به روی خودم نمی آورم.

جان مادر،وقتی گریه می کنی چانه ات می لرزد.بدان که همیشه یک لحظه پیش از آن که بغضت بترکد و اولین هق هق را سر بدهی مادر اشکش فرو ریخته.

آغوش مادر بزرگ است و تو را در بر می گیرد.ولی آغوش تو بزرگ تر است و مادر را با همه ی دنیایش در خود جای می دهد.

عمرم مواظب خودت باش… .

قمارباز

دسامبر 11, 2009 با aysanzarfam

زندگی را دوست دارم،همانطور که قماربازی قمار کردن را.قمارباز تا هنگامی که چیزی برای باختن دارد به بازی ادامه می دهد همانطور که من هی می بازم و هی ادامه میدهم همچنان این قمار لعنتی را…

بعدها

نوامبر 12, 2009 با aysanzarfam

“بلوار میرداماد/50سال دیگر/ازما بیاورد یاد/در روزهای رنگی…”*

چند سال بعد…،بعد این روزهای لعنتی،بعد این التهابهایی که انگار تمامی ندارد،بعد تو،بعد شعرهایت،بعد من،بعد دغدغه هایمان… .

این وبلاگ نوستالژی ایست برای بعدها… .

* شعر از محمد علی سپانلو