ما یه دونه یازده ایم

اکتبر 20, 2010

ما هم قد یم.گاهی وقتی کفش پاشنه بلند می پوشم بلند تر از او دیده میشوم.مادرش وقتی فهمیده بود من دوست دخترش هستم گفته بود همون دختری که قدش از تو بلند تره؟دکتر روانپزشکم وقتی فهمید گفت اون که نسبت به تو ریزه میزه تره عزیزم.
من اما وقتی فهمیدم هم قدهستیم که اولین نفر این نکته رو به من تذکر داد.هیچ وقت نفهمیدم قضیه چیه.قراره دوست پسر آدم همیشه یه چیز بلندو از اون بالا برات بیاره یا بگه اب و هوا اون بالا چطوره؟
نظر من اینه که احتمالا این داستان بخاطور اینه که ما هنوز فکر می کنیم مردمون باید از ما قوی تر و برتر باشه(قد بلند تر در نظر عامه ارزس مثبت تلقی می شه!) و این خوبه که همراهمون در اصل آقامون باشه.
به هر حال من از همراهم چیزای مهمتری از اینکه بتونه یه چیزایی رو از اون بالا بدون کمکه نرده بون برام بیاره می خوام.
باور کنید چیزای مهمتری هم وجود داره!

من و ماه

سپتامبر 30, 2010

مردم هرگاه صدایم می زنند به ماه شباهتم می دهند*.ماه تو را هم به یاد من می اندازد با این تفاوت که تو ماه را شبیه به من می دانی(خودم یادت داده ام که همیشه اینطور بگویی!)خودمانیم ماه زیباست من هم زیبا هستم(تو یادم داده ای که همیشه اینطور بگویم!)اما هیج شباهتی به هم نداریم!

*:آیسان یعنی مثل ماه

تخم چپی که از من با ارزش تر است!

اوت 4, 2010

هیچ میدونستین دیه تخم چپ مردها از دیه یک زن بیشتر است؟!البته در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران!

حراج

مه 11, 2010

می خواهم کتابخانه ام را بفروشم.با پولش یک جفت کفش پاشنه بلند بخرم.می خواهم عقاید یک دلقکم را بفروشم در قند هندوانه ام را بفروشم، ناطور دشتم را،فروغم را آیدا در آیینه ام را حتی نامه هایم به فرزندی که هرگز زاده نشد را که کلی گشتم تا نسخه ی کاملش را پیدا کردم،شاید بتوانم یک گوشی فینگر تاچ بخرم….
می خواهم کتاب برده رقصانم را بفروشم با پولش موهایم را افریقایی ببافم.می خواهم 4 ترم جامعه شناسی خواندنم را در دانشگاه علامه بفروشم تا بتوانم رژ لب مایع بورژوا با 33 % درخشندگی بیشتر بخرم.
می خواهم رویای پیانو داشتنم را به رویای یک اس ال کای مشکی بفروشم.می خواهم کادوی روز معلمم را بفروشم به جایش بدهم دکترها پستانهایم را عمل کنند و تا بیخ حلقم بالا بیاورند.
می خواهم پایان بدهم به این زندگی لعنتی که براتیگان ها و سلینجرها و… با دروغ هایشان برایم ساخته اند.می خواهم پایان بدهم به این اشکها که حتی نمی گذارند بتوانم نوشته های خودم را روی صفحه ی مانیتور بخوانم…

پ.ن :لعنتی با پول همه ی اینها حتی یک بسته ناخن مصنوعی هم نمی توام بخرم…

آرزوی من

مه 4, 2010

آرزو دارم یک کلکسیونر بزرگ بشوم.یک عالمه ظرف شیشه ای مختلف پر از الکل داشته باشم،تخمهای پسران دیوث را با انبر بکشم و بیندازم تویش .آن وقت هر صبح که از خواب پا می شوم نگاهی بهشان بندازم و لذت ببرم.

آزادی بیان از نوع ایرانی!

آوریل 30, 2010

20 دقیقه ای بود که زل زل نگام می کرد.کاملا معذبم کرده بود پاشدم و بی خیال نشستن تو پارک شدم.از جلوش که رد شدم یه متلکم به هیزیاش پیوست کرد.دیگه نتونستم جلو خودم رو بگیرم.شروع کردم به داد و بیداد.می دونید چی جوابمو داد،”اختیار چشم و دهنم رو دارم!”

لیلی،شیرین،ویس…

آوریل 12, 2010

این مردان چون کودکانند،هر بازیچه ای را که تن به بازی ندهد می شکنند”

*جمله ای از فیلم نامه شیرین اثر محمد رحمانیان

پ.ن1:برخورد هایی که با پست قبلی شد را دوست نداشتم.انگار دوستان فراموش کرده اند که ما هم می توانیم بارها عاشق شویم وحتی عاشق کسی غیر ازانها شویم.ما هم میتوانیم فقط انتخاب نشویم بلکه گاهی خودمان انتخاب کنیم.می توانیم به راحتی بگوییم که طعم لبهای زیادی برایمان لذت بخش بوده و همیشه فقط سرویس دهنده نبوده ایم .می توانیم…

پ.ن 2:پ.ن 1 الزاما به کامنت پست قبل ارتباط ندارد.

بی تو مهتاب شبی…

مارس 31, 2010

مست بودم،مست بودی،دیر شده بود،می دویدم،می دویدی.درست وسط پارک قیطریه بودیم.ناگهان ایستادیم.خم شدی،لبانت عجب طعمی داشت… .

میخواره و سرگشته و رندیم و نظر باز!

مارس 20, 2010

به سلامتی طه،نسیم،مرضیه،عاطفه،پردیس:

ما را به رندی افسانه کردند                 پیران جاهل شیخان گمراه

بدون عنوان

مارس 7, 2010

نه تنها به مناسبت 8 مارس بلکه به مناسبت همه ی بلاهایی که در این سرزمین بر سرهمه مان می آورند:

“ما بی چرا به گا رفتگانیم”


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.